پروندهای برای «مرل هگارد» و آلبوم «همینی که هستم»

عنوان مطالب:
یادداشتهای رامتین ابراهیمی

عنوان مطالب:
به سوي اقيانوس آبي
(...يه گروه محلي توي كلبه ي
كنار دريا براي مردم آهنگ اجرا مي كنن
و من به اندازه كافي پول دارم كه هردومون بتونيم بريم توش
همينطور كه داريم مي رقصيم، مري دستش رو مي ندازه دور گردنم
مي تونم گرماي تابستان رو بر روي پوستم احساس كنم
وسط آهنگ بهش مي گم كه عاشقش هستم
و هردومون مي خنديم چون مي دونيم كه اين حقيقت نداره...)
«كني چسني Kenny Chesney»
سال 1968 در تنسي متولد شد.
مادرش يك مدل مو و پدرش دبير بود. اولين گيتارش را در
5 سالهگي گرفته اما به دليل زخم شدن انگشتانش تمرين را كنار گذاشت تا 18 سالگي اش
كه دوباره شروع به نواختن كرد. او ابتدا راهش را به عنوان يك بازيكن تيم راگبي
مدرسه پيدا كرده بود، اما بعد از يكسال متوجه شد او براي چيز ديگري ساخته شده است.
براي تبديل شدن به يك سنبل موسيقي.
اولين آلبومش با نام «درعيمقترين روياهايم» تركيبي بود از چند ترانهي برداشته شده از خوانندهگان ديگر بخصوص ترانهي همنام آلبوم كه قبل از آن «آرون تيپين» آنرا در كار اولش خوانده بود. اولين آلبوم او موفق به وارد شدن در چارت هاي موسيقي كانتري نشد اما زمينه را آماده كرد تا تهيه كنندگان به آينده ي او اميدوار بشوند همانطور كه مي دانستند يك خواننده با استعداد فراوان در حال تجربه كسب كردن است.
آلبوم «تنها چيزي كه ميخوام بدونم» به عنوان دومين آلبوم چسني يك موفقيت بود. در اين آلبوم چند ترانه ي بسيار زيبا وجود دارد كه هنوز هم طرفداراني دارند. اين كار به رتبه ي 38 بهترين آلبوم هاي سبك كانتري در همان سال دست پيدا كرد. اين كار بعد از مشهوريت جهاني چسني در سالهاي بعد طرفداران بيشتري پيدا كرد، وقتي كه شنوندگان براي شنيدن به گذشته ي او بر ميگشتند و سرانجام در چند سال بعد از پخشاش 500 هزار نسخه از آن به فروش رسيد.
ترانه ي «من و تو» از همين آلبوم زمينه را فراهم ساخت و نام آلبوم بعدي اش قرار گرفت و در اجراي دوباره ي آن يك تك ترانه ي موفق شد. آلبوم «من و تو» به يك كار احساسي تبديل شده بود اما با تم كانتري تر و جاده اي تر. اين كار با فروش فوق العاده ي يك مليون نسخه اي آن در دو سال، از آمدن يك سوپراستار خبر مي داد؛ كسي كه زمان در كارهايش تاثير ندارد و هميشه پرفروش است. اما او همچنان بايد منتظر مي ماند تا وقت درخششاش برسد.
«من خواهم ايستاد» يكي از آلبومهاي بسيار نزديك به ماهيت اصيل چسني است. مخصوصا صداي چسني كه هر سال بهتر و پختهتر مي شد. در اين كار، دو تن از خوانندهگان معروف سبك كانتري او را در ترانهي «از بهشت دهاتيها تا جهنم توي كافه بارها» همراهي كردند؛ جورج جونز و تريسي لاورنس كه اتفاقا هركدام سبك خود را وارد اين شعر كرده بودند. اين اولين آلبوم او بود كه در زمان خودش و در طي همان ماه هاي پخشش به فروش 500 هزار نسخهاي رسيد. در اين آلبوم بود كه اولين رتبه ي يك بهترين ترانه ي كانتري را به خاطر آهنگ زيباي «اون دختر مي تونه همه چيز رو داشته باشه» را بدست آورد. ترانه ي عاشقانه كه بعدها جزو بهترين كارهاي او قرار گرفت.
معروفترين آلبوم بخش اول زندگي هنري كني چسني «هر جايي كه مي ريم» است. آلبومي كه دو ترانه ي آن هر كدام 500 هزار نسخه فروختند و خود آلبوم بعد از مدتي به فروش دو مليوني دست يافت. ترانه ي «تا ابد چه احساسي داره» نيز نامزد بهترين ويدئوي سال در جشنواره هاي كانتري شد. همينطور ترانه ي «غسل تعميد» كه كاري نيمه مذهبي بود را نيز با ستاره ي موسيقي آن زمان «رندي تراويس» ظبط كرد، درست زماني كه تراويس به خواندن ترانه هاي مذهبي روي آورده بود و براي خودش چهره ي هنري متفاوتي درست كرده بود. در همين دوران كني چسني جايزه ي بهترين خواننده ي جوان جسنواره ي معتبر سي ام اي را دريافت كرد. و به طور رسمي به چند ميليون آمريكايي طرفدار اين موسيقي شناخته شد
پس از يك وقفه و پخش آلبوم منتخبي از بهترين كارهايش، در سال 2002 بود كه او در ظاهر يك سوپر استار و به عنوان يك موسيقيدان آينده دار به موسيقي بازگشت. كني چسني وارد مرحله ي دوم زندگي موسيقيايش شد.
بدون كفش، بدون پيراهن، بدون مشكل!
دنياي موسيقي كني چسني مانند يك اقيانوس پهناور و عميق است. اولين جرقههاي تشكيل چنين دنيايي با آلبوم «بدون كفش، بدون پيراهن، بدون مشكل» زده شد. وقتي كه براي اولين بار چسني پشت به دريا عكس گرفت و از آن به عنوان جلد آلبوم استفاده كرد و تقريبا تمام تصاوير آلبوم هايش (حتي جلد آلبومش درباره ي كريسمس) را در كنار دريا يا جاده هاي كناري يك اقيانوس گرفت.
هر شنوندهاي كه زماني را به گوش كردن كني چسني اختصاص بدهد قطعا متوجهي ويژهگيهاي بيشمار موسيقي او مي شود. او پسر احساساتي موسيقي كانتري است!
چارچوب موسيقي او تركيبي است از سازهاي مدرن و چند ساز آفريقايي كه در كنار هم
يك كار استوايي به
وجود مي آورند. سبكي كه قبل از آن «جيمي بافت» آن را امتحان
كرده بود. وقتي به اين نوع كارها گوش دهيد در ذهنتان يك سواري روي يك موج بزرگ
دريا، يا جشن هاي كنار دريا و يا يك سفر دريايي و بسيار از اتفاقاتي در همين دايره
تصور ميكنيد. اما تفاوت بسيار بزرگ كني چسني و جيمي بافت به يك چيز مهم برمي
گردد، اينكه كني چسني چاشني اي بنام احساس دارد و وقتي آنرا با استعداد و ترانه
هاي متفاوتش مخلوط مي كند نتيجه كار شگفت انگيز در مي آيد. متاسفانه در هنگام
شنيدن آهنگ هاي جيمي بافت آنرا جدي نمي گيريد و شنيدنش را كنار مي گذاريد اما بعد
از اولين تجربه تان از كني چسني هميشه آهنگ هاي او را در دستگاه موسيقي همراه خود
ذخيره مي كنيد. وقتي هر دو خواننده ترانه ي «لطفا بيا به بوستون» را در دو سال
متفاوت به صورت زنده اجرا كردند كار چسني بسيار شيرين و دوست داشتني تر در آمد.
زيرا در اين شعر، صدا و كار او حس دوري از خانه و جدايي دو فرد رو در ترانه، طبيعي
جلوه مي دهد.
درست با آلبوم «بدون كفش...» چسني متوجه شد چگونه بايد آهنگ را خالي نگذارد و به شكل بسيار ويژه اي آنرا سروسامان و شكل بدهد.در اين آلبوم برخلاف گذشته در هر ترانه درصد بيشتري را موسيقي بي كلام اختصاص داده و ابتدا با موسيقي اش زمينه ي مناسب را در ذهن بيننده بوجود مي آورد و سپس شروع به خوندن ترانه ها مي كند. خوشبختانه او در هر ترانه سعي مي كند از چند ساز در تشكل دادن ملودي هاي اصلي كار استفاده كند و بدين صورت موسيقي اش از كليشه دور مي ماند. حدا از سليقه ي خوب او در تنظيم نت ها براي هر ساز، در بسياري از ترانه ها نواي آرپژ مانندي (و البته هردفعه با يك شكل و آكوردي متفاوت) به آهنگ يك ريتم ملايم مي دهد. از نمونه هاي بسيار قدرتمند موسيقي اين هنرمند ميتوان درباره ي ترانه ي «اهريمنان» او در آلبوم سال 2007 او به نام «هميني كه هستم: ترانه ها و دزداي دريايي» صحبت كرد. جدا از متن شگفت انگيز و صداي رساي چسني، عامل موفقيت ترانه، موسيقي پربارش است. ترانه با آرپژ گيتار آغاز مي شود و در وراي صداي سازها يك آواي روح مانندي دارد زمزمه مي كند (و البته شنيدنش كمي دشوار است)، همچنين آكوردهاي ممتد كيبورد هواي مه آلودي را تعبير مي كند و همينطور پيانو وظيفه ي اصلي هموزن نگه داشتن فضا و ريتم را برعهده دارد. كارهاي او هميشه كانتري نيست و همين دليلي مي شود كه هر شنونده ي حرفه اي با علاقه هاي مختلف، ترانه اي از او را به عنوان كار مورد علاقه خود پيدا كرده و با فضاي آن ترانه ارتباط نزديكي پيدا كند. وقتي بخواهيد فضاي خاصي با موسيقي بوجود بياوريد در اكثر موارد با شكست مواجه خواهيد شد، مخصوصا وقتي كه قراراست موج و صداي جزر و مد اقيانوس را شبيه سازي كنيد اما چسني يك آلبوم را تماما به همين موضوع اختصاص داد. آلبوم «خودت باش: ترانه هايي از روي يك صندلي آبي» در سال 2005. اين كارِ بسيار شخصي اي است كه تماما با عشق به اقيانوس و هواي مرطوب و زندگي دريك جزيره نوشته و ظبط شده. هرچند كه تمام اشعارش مستقيم درباره ي اقيانوس و موج هاي دريا نيستند اما با كمك موسيقي در اكثر ترانه هايش ريتم به شكلي است كه حس مي كنيد در قايقي در وسط اقيانوس نشسته ايد. بهترين ترانه ي آلبوم، آهنگ همنام آلبوم است «خودت باش» كه يكي از احساسي ترين و لطيف ترين آهنگ هاي او در طي زندگي هنري اش است.
و اما ترانه هاي كني چسني جهان مخصوصي را به خود اختصاص داده اند. در بعضي از ترانه هايش جمله هاي كوتاه اما پرمعني اي كه استفاده مي كند هم اندازه چندين جمله ارزش دارند و مي توانند هر حالتي را انتقال بدهند. او يك انسان دوست دار طبيعت است و همچنين به مسائلي چون روح و درون انسان اعتقاد دارد و همين علتي مي شود كه در ترانه هايش درباره ي آزادي صحبت مي كند و گاهي اوقات به سفري درون اعتقادات و افكار يك انسان مي رود. متاسفانه يك غم پنهان در ترانه هاي كني چسني وجود دارد و آن ناراحتي درباره ي سنش است و او با شبيه سازي هاي آهنگ هايش دوست دارد به دوران گذشته برگردد، مهماني هاي دوران دبيرستانش و دم ساحل رفتن با دوستان و عشقي كه در تابستان داشته و تمام دقايق گذشته. اينكه او اكنون 41 ساله است و دوست دارد هنوز جزو يك فرد معمولي در همان شرايط قرار مي گرفت، در ترانه ي «جواني» مورد اشاره مستقيم قرار گرفته است و افكارش را در يك جمله مي گويد: «هي مرد، من نمي دونم زمان كجا رفت، فقط مطمئنم كه با سرعت زيادي از بغلمون گذشت، آره، اونموقع آرزو ميكرديم سنمون بيشتر شه اما الان، كاش اون دوران تموم نشده بود». اما قسمت پرطرفدار چسني كه مردم آنها را بسيار دوست دارند ترانه هايش درباره ي مهماني و استراحت و موج زدن در خاطرات است كه هر شنونده اي با شنيدنش زندگي خود را در آن موقعيت تصور مي كند. اگر مضامين و علاقه هايش را جمع بندي كنيم مي توانيم شخصيت او را بشناسيم. يك مرد عاشق ورزش راگبي و قايق سواري و عاشق مهماني هاي شبانه اما با يك روحيه ي لطيف و يك ذهن نيمه افسرده كه دنبال اصالت روحش مي گردد و به مردم و زندگي شان اهميت مي دهد. او يك نمونه ي موفق خوانندگي است و اكنون پربارتر از هر خواننده ي ديگري است. او درباره ي زندگي شعر خوانده، مانند ترانه ي «ساده نگير»- كه نصيحت هايي درباره ي زندگي است از زبان يك پيرمرد صد و هشت ساله در تلوزيون- و همچين ترانه اي درباره ي مرگ: «امروز چه كسي مي شدي؟»- درباره ي افرادي كه در جواني فوت كرده اند و اشعاري درباره ي جدايي از همسرش «رنه زلوگر» -بازيگر مشهور هاليوودي- مانند ترانهي بسيار زيباي «جايي همين پايين» از آلبوم اخيرش. تنها جمله اي كه مي توان درباره ي ترانه هاي كني چسني گفت اين است كه او همه نوع شعر خوانده و در مجموع كار بسيار ضعيف در مجموعه ي ارزشمند موسيقي اش پيدا نمي كنيد و مانند خوانندگان كانتري شعر بد و بي معني فراواني در آثارش ندارد و اتفاقا جمله هايش گاهي اوقات بسيار اسطوره اي و ماندگار هستند. يك نمونه ي خوب از جمله هاي بسيار دل انگيز كارهايش ترانه ي «هيچ جايي ندارم برم، هيچ جايي رو ندارم توش بمونم» از آلبوم آخرش است (اين قسمت ترانه، مربوط به ظبط اوليه اش مي شود كه بعدا به دليل دستكاري هايي، كمي از مفهوم ترانه را كم كرد):
{مثل يه بطري خالي كه با موج هاي دريا حركت مي كنه
مثل يه قايق بادباني كهنه كه توي طوفان حركت مي كنه
مثل ارواح چند دريانورد كه توي شهر سرگردانن
مثل درختاي نخل كه جهان رو وارونه مي بينن
من هيچ جايي رو ندارم برم، هيچ جايي رو ندارم توش بمونم...}
از آلبوم «بدون كفش...» بود كه صداي چسني پخته تر شد و ظرف چند سال، اكنون به
بهترين شكل خود رسيده است، اگر صداي او به اين ظرافت نبود، به هيچ وجه نميتوانست
تاثير اينچنيني بر موسيقي كانتري بگذارد، مخصوصا وقتي قرار است ترانه هايي با
تمپوي (ميزان سرعت ريتم يك موسيقي) بالا بخواند چنان قابل انعطاف است كه كار را
بسيار احساسي مي كند. در تهصداي او يك نواي كش دار عميقي وجود دارد كه با كمك
لهجه اش باعث مي شود جمله ها را به شكل خاص خود و گاهي اوقات نصفهنيمه بخواند. نمي
شود تن صدايش را با خواننده ي ديگري مقايسه كرد، حتي وقتي با خواننده اي دوئت مي
كند، برتري قابل توجهي دارد. زماني بود كه از او به عنوان «گارت بروكس» نوين ياد
مي كردند. به اين موضوع اشاره داشتند كه چارچوب شكني موسيقي گارت بروكس كه از سال
1990 شروع شده بود اكنون با كني چسني در 2002 رشد پيدا مي كند و اكنون اين تفاوت
هنري چسني با خوانندگان ديگر بسيار مشهود است، و البته امروزه موسيقي چسني مردم
پسند تر از گارت بروكس شده است. در دهه ي نود گارت بروكس به غول موسيقي آمريكا
تبديل شده بود و كارهايش در آمريكا با رقم هاي نجومي به فروش مي رسيد و اين اتفاق
كم كم براي چسني نيز در حال رخ دادن است. كني چسني چند سال متوالي است كه به عنوان
بهترين خواننده ي موسيقي كانتري انتخاب ميشود و به درستي اين حرف را تائيد مي كند
كه او بهترين خواننده ي مرد كانتري نيست، بلكه مجموع كار او در سرتاسر موسيقي بي
نظير است و اين جايزه اي كه شايسته ي او نيز هست به مردم نشان مي دهد كه او يك
سوپراستار بسيار خوش ذوق و با استعدادي است كه برعكس تاثير پذيري از تكنولوژي، هر
دفعه بهتر مي شود. به تازگي آلبوم «وقتي خورشيد غروب مي كنه» از او به عنوان يكي
از 5 آلبوم برتر دهه ي اخير در سبك كانتري انتخاب شده و همينطور امسال رقابت شديدي
با «تيلور سوئيفت» دارد براي كسب جايزه ي «بهترين سرگرمي ساز سال» در جشنواره ي
«اي سي ام» و قرار است تا بزودي و در فصل پاييز آلبوم جديد خود را وارد بازار كند.
او اكنون مشغول اجراي تورهاي موسيقي در سراسر آمريكا است و بزودي دي وي دي كنسرتهايش در تابستان به صورت
سه بُعدي پخش خواهد شد.
***
ترانهي «جاده و راديو» را از آلبومي به همين نام ميخوانيم، ترانه اي دربارهي جستجوي روح و آزادي يك انسان:
اینجا هیچ چیزی نیست به جز من و جاده و رادیو
دنبال یك راه خروجی میگردم و دنبال یك ترانه که برام آشنا باشه
خاطرههام رو می شمرم و مایل ها رو (به کیلومترشمار ماشین) اضافه می کنم
دنبال یه احساسی می گردم که مدتیه ازم دوره
احساس و حالات انسان و خوشحالی
یه مقصدیه، که پیدا کردنش دشواره
یه مقدار زمان می بره
اما در ذهن من چیز دیگه ای وجود داره
می خوام یه در جدید به زندگیم باز کنم
و یه راهی پیدا کنم که به دوستانی که یه وقت ولشون کردم نزدیک شم
و با کمک کسایی که میشناسمشون به مقصدم خواهم رسید؛
جاده و رادیو
شب رو تو کارولینا گذروندم، صبح زود از خواب بیدار شدم
یه ردبول خریدم با یه نقشه و یه نوار كاست از گروه رولينگ استونز
راهم رو کشوندم به سمت جنوب، بدون هیچ علتی
دعا کردم. دعا برای اینکه یه نشونه ای پیدا کنم
احساس و حالات انسان و خوشحالی
یه مقصدیه، که پیدا کردنش دشواره
یه مقدار زمان می بره
اما در ذهن من چیز دیگه ای وجود داره
می خوام یه در جدید به زندگیم باز کنم
و یه راهی پیدا کنم که به دوستانی که یه وقت ولشون کردم نزدیک شم
و با کمک کسایی که میشناسمشون به مقصدم خواهم رسید؛
جاده و رادیو
اما در ذهن من چیز دیگه ای وجود داره
می خوام یه در جدید به زندگیم باز کنم
و یه راهی پیدا کنم که به دوستانی که یه وقت ولشون کردم نزدیک شم
و با کمک کسایی که میشناسمشون به مقصدم خواهم رسید؛
جاده و رادیو
و به عنوان چهاردهمین آلبوم وی منتشر شد؛ مجموعهی 12 ترانه
به تهیه كنندگی یار همیشگی او كیت استگال. این كار آخرین همكاری آلان
جكسون با آرتیستا نشویل است؛ شركت ضبط و پخش ترانه كه از ابتدای كار جكسون
مسئول ضبط كارهای او بود.
آلبوم «قطار باری» تركیب خوبی است از آلبوم قبلی جكسون «زمان خوشی» و آلبوم سال 2005 او به نام «كارهایی كه انجام میدم». او سرخوشی آلبوم اول را با سنگینی و انسجام كار دوم تركیبب كرده و این آلبوم را بوجود آورده است. با نگاه به موقعیت پخش این كار نمیتوان آن را یك مجموعهی فوق العاده نامید (اگرچه كار خوبی است) زیرا آلبوم قبلی جكسون در حالی پخش شد كه قبل از آن دو كار متفاوت و آرام بیرون داده بود و یك دفعه با «زمان خوشی» به روش خود برگشت و ترانههای شاد و به وجد آورنده خواند. و به این ترتیب «زمان خوشی» موفق شد.
اما «قطار باری» تفاوت زیادی با كار قبلی جكسون ندارد و همچنین نمیتوان در آن ملودی به یاد ماندنی پیدا كرد و ترانهها در حوزهی آلبوم خود باقی میمانند و به یك كار پرفروش تبدیل نمیشوند. آلان جكسون باید نگران وضعیتی باشد كه ممكن است دچارش شود، همان طور كه بسیاری از اسطورههای موسیقی جهان به آن دچار شدند؛ یعنی وقتی سنشان بالاتر میرود كم كم فروش آلبومهایشان پایین میآید و در پایان تنها طرفداران آتشین آنها باقی میمانند. یكی از ضعفهای این كار بیحس بودن بعضی ترانههای آن است. صدای جكسون در عین گرمی و لطافت كمی بیحوصله است. ضعف دوم آن ترانههای عاشقانه با تركیبهای ساده است. شاید اگر وی نوشتن ترانهها را به افراد دیگر میسپرد و اكثریت ترانهها را خودش نمی نوشت، كمی پیچیدهتر و بهتر به نظر میرسید. اما با هر نگاه منتقدانهای میتوان مشخص كرد كه استعداد آلان جكسون بسیار بالاست و حتی اگر «قطار باری» بهتر از آلبومهای معروفش نیست، او همیشه میتواند بهتر بشود. به خصوص بعد از پایان كارش با لیبل آرتیستا نشویل بهانهای به وجود میآید كه آلبوم بعدی جكسون یك كار ویژه بشود.
نام آلان جكسون كافی است كه آلبوم در اولین هفتهی عرضه خود بالای 200 هزار نسخه بفروشد اما حضور آلبوم پرطرفدار «اكنون به تو احتیاج دارم» از گروه «لیدی آنتبلوم» در ردهی آلبومهای كانتری و همین طور كار جدید خوانندههایی مثل «آشر» و «جاستین بابر» در موسیقی آمریكا و همچنین نقدهای نه چندان مثبت میتواند از فروش انبوه این كار جلوگیری كند. البته از آن جایی كه ایراد گرفتن از این كار فقط در توان منتقدان حرفهای اوست، میتوان امید داشت مردم عادی همچنان از او استقبال زیادی انجام بدهند.
ترانهها: كل مجموعه از ساختار ترانهای سادهای برخوردار است. زمانی بود كه آلان جكسون به لقب نه چندان خوب «خوانندهی ترانههای ساده» مشهور شد و او در این آلبوم خود را با همین چهره معرفی میكند. به جز 4 ترانه بقیه قطعات شكل تازهای از عشق و غم ندارند و فقط صدای جكسون را همراهی میكنند. چهار ترانهی خوب آلبوم در صورت پخش بصورت تك ترانه پتانسیل تبدیل شدن به یك كار درجه یك را دارند، مخصوصا ترانهی شیرین «چراغ عقبهای آبی ماشین» كه اگر این ترانه را با «دور بزن (و برگرد خونه)» از «رندی تراویس» و ترانهی «پرواز هواپیماها رو تماشا میكنم» از «گری آلن» مقایسه كنیم، كار جكسون در رتبهی بالاتری قرار دارد. این ترانه متشكل است از یك تصور خیالی در لحظهی رفتن کسی که دوستش دارد: «اگه اونا چراغ عقب ماشینا رو آبی رنگ درست میكردن، دقیقا شبیه من غمگین و پشیمون به نظر میرسیدند، كاش جمله دیگه نمیتونم بمونم به دوستت دارم تبدیل میشد». ترانهی همنام آلبوم یك كار خوش قافیهایست كه اولین هدفش همراهی موسیقی و خوب چرخیدن كلمات در دهان جكسون هستند، بنابراین این كار به یك ترانهی همیشگی با تم قطار و حركت نیست، بلكه یك كار عاشقانهی پر شور است با نوع خوانش دوست داشتنی جكسون. اما با حسترین متن، ترانهی دوم آلبوم است؛ «از الان به بعد» یك كار بسیار احساسی با جملههای بسیار دقیق كه وقتی با آكوردها مخلوط میشوند، حس پشیمانی داخل شعر را به وجود میآورند. این ترانه بسیار دلنشین است و هر شنونده احساس میكند دارد قسمتی از زندگی خود را در آن میشنود. در مجموع، ترانهها نسبت به كارهای درجه یك و قدیمی جكسون كارهای ضعیفی هستند. هر آلبومی كه منتشر میشود چند ترانهی بیمفهوم و تكراری دارد، اما در آلبوم «قطار باری» از این نوع ترانه زیاد پیدا میشود!
ساختار موسیقی: هنوز كه هنوز است
آلان جكسون از همان سازهای همیشگیاش در شكل دادن به ساختمان ملودی و ریتم
هایش استفاده میكند. حضور چشمگیر گیتار استیل، ماندولین و ویلن در كنار
ملودیهای شناخته شدهی او باعث میشود هروقت سراغ كارهای جكسون بروید
امضای او را بر هر آهنگ احساس كنید.
ترانهی «تا پایان» كه جكسون به
احترام مرگ «وس گودین» از او خوانده یكی از بهترین آهنگهای این آلبوم
است، هیچ ملودی اضافهای ندارد و گیتار استیل میتواند گرمای عشق تا
پایانی را كه جكسون به همراه خوانندهی همراه «لی آن وومک» در این شعر
خوانده بوجود بیاورد. ترانهی «بعد از 17 سالگی» نیز یكی از استانداردهای
اوست، اگر میخواهید با آلان جكسون در حالت معمولی و با یك ترانهی نه
چندان معروف آشنا بشوید كافی است این ترانه را گوش بدهید. ریتم ملایم و
ملودیئی كه بعد از شنیدن داستان و موضوع ترانه برایتان آشكار میشود و
میتوانید حسش كنید. طرفداران جكسون میدانند كه او در پُر كردن فضاهای
خالی یك ترانه با ملودیها و سازهای مناسب بسیار هوشمند است، همان طور كه
در آلبوم «مثل قرمزی گل رز» یك كار بسیار هنرمندانه بوجود آورده بود. در
اینجا، جای سازهای مدرن آن آلبوم به سازهای سنتیتر و كانتریتر داده شده
است. بنابراین به جای نوای كیبورد، گیتار استیل آهنگ را كامل میكند و این
همان چیزی است كه مانع آن می شود شنوندگانی كه تازه با او آشنا شدهاند
از كار او لذت ببرند. ظبط این آلبوم بسیار با كیفیت است و فقط از چنین
خوانندگان حرفهای این نوع كیفیت تنظیم ترانهها انتظار میرود.
رای نهایی: آلبوم «قطار باری» ارزش انتظار رسیدنش به مقصد را داشت. همه منتظر بودند كه بعد از آلبوم میلیونی «زمان خوشی» یك كار تازه به دستشان برسد و بلاخره این اتفاق افتاد. این كار با تمام خوبیها و بدیهایش با تمام نوآوری و كلیشههایش یك كار استاندارد است كه وقتی در كنار كلكسیون آلبومهای او قرار میگیرد، به چشم میآید. او خودش را حفظ كرده و این كار یك اجرای درجه یك است. آلبومهای آلان جكسون اتفاق خوش آیندی است كه تقریبا هر دو سال بوجود میآید و بعد از شكست آلبوم قبلیاش از نظر دریافت جایزهای معتبر، امید میرود این آلبوم بتواند موفقیتی برای خودش كسب كند. از هر لحاظ این آلبوم امتیاز 4 از 5 خواهد گرفت.
تیم
مکگراو (Tim McGraw) در سال 1967 در لویزیانای امریکا متولد شد.
تا یازده
سالگی با مادر و ناپدریاش زندگی میکرد تا این که متوجه شد پدر واقعیاش
یک پرتابگر بیسبال به نام تاگ مکگراو است. او در آن زمان حتی به دیدن
پدر واقعیاش رفت ولی تاگ حاضر نشد قبول کند که تیم پسر اوست. در 18
سالگیاش، تاگ با دیدن شباهتهای خودش و تیم این واقعیت را قبول کرد و این
دو تا زمان مرگش در 2004 ارتباط بسیار نزدیکی با هم داشتند.
تیم
دوران کوتاهی نیز به دانشگاه رفت. در کنار بازی بیسبال برای تیم دانشگاه،
یادگیری گیتار را هم شروع کرده بود. اما بعد از مدتی و درست در همان روزی
که قهرمان موسیقیاش یعنی «کیت وایتلی» فوت کرد، او هم از دانشگاه اخراج
شد و به این شکل سراغ علاقهی اصلیاش یعنی موسیقی رفت و گاهی اوقات با
وانت به سفرهای کاری جاده ای می رفت.
یک سال بعد از اخراجش از
دانشگاه توانست با کمک پدرش تاگ در استودیوی کرب چند ترانه ضبط کند و بعد
از دو سال آلبوماش با نام خودش «تیم مک گراو» (Tim McGraw) پخش شد که
میتوان گفت هیچ یک از ویژگیهای موسیقی زمان حال تیم را در خود نداشت.
درست یک سال بعد بود که بالاخره شانس با تیم همراه شد و با آلبوم «نه یه
لحظه زودتر» (Not A Moment Too Soon) به رتبه 1 برترین آلبومهای آمریکا و
همینطور سبک کانتری رسید و دو تک ترانهی این آلبوم نیز بین شنوندههای
رادیو طرفداران بسیاری پیدا کردند. از اینجا بود که زندگی هنری تیم استارت
زده شد و ادامه پیدا کرد. اما حتی تا آلبوم بعدیاش به نام «همه چیزی که
میخوام» (All I Want) نتوانست روح اصلیاش را در موسیقی پیدا کند و هنوز
خوانندهای ناپخته بود. این قضیه جز در موسیقیاش از تیپ ظاهری او نیز
پیدا بود.
بدین ترتیب از سال 1997 تیم مکگراو تبدیل شد به
خوانندهای که می توانید پختهاش رو در آلبوم جدیدش ببینید. در این زمان
بعد از ازدواجش با «فیت هیل» خوانندهی زن موفق سبک کانتری آلبوم بعدیاش
با نام «همه جا» (Everywhere) انتشار یافت. در این آلبوم اکثر خصوصیات او
آشکار است و تنها فرقش این است که این آلبوم کمی جادهای است؛ یعنی هنوز
به تمام مضمونهای مورد علاقهاش نرسیده بود. در این آلبوم ترانهی «این
عشق توست» که به همراه همسرش اجرا کرده بود به موفقیت جهانی دست پیدا کرد
و در ادامه، تور کنسرتی که با فیت هیل برگزار کرد به یکی از پرفروشترین و
بهترین تورهای کنسرت تاریخ موسیقی تبدیل شد. در این سال تیپ ظاهریاش نیز
به یک خوانندهی حرفهای تغییر کرد.
یکی از ویژگیهای بارز آلبوم
بعدیاش «مکانی در خورشید» (A Place In The Sun) در سال 1999 ترانهای
بسیار فوق العاده به نام «لطفا من رو بیاد بیار» است که هنوز یکی از
زیباترین ترانههای تیم است. این قطعه که بازخوانی آهنگ «رودنی کراول»
است به موفقیت بزرگی دست پیدا کرد. هرکسی که به موسیقی علاقه دارد و کمی
هم از احساسات در گوش کردن یک قطعه موسیقی استفاده میکند، باید به این
ترانه گوش دهد.
تیم مک گراو در سال 2001 با یکی از بهترین
آلبومهایش یعنی «این سیرک رو راه بنداز» (Set This Circus Down) به
خوانندهی مورد علاقه میلیونها آمریکایی تبدیل شد. هر 4 تک ترانهی پخش
شده از این آلبوم به رتبهی 1 چارت کانتری دست یافتند و زیباترین آنها
قطعهای بود به نام «همیشه عصبانی» با بکگراند صدای همسرش «فیت هیل».
این ترانه دربارهی حرفهای یک مرد به همسر سابقش است بعد از گذشت چندین
سال از جداییشان.
بعد از این آلبوم تیم به موفقیتهای بزرگی دست
پیدا کرد؛ معروفیت بین طرفداران بیشمار و فروش بالای آلبومهایش و حتی
بازی در چند فیلم سینمایی و حک شدن نامش بر پیادهروی افتخارات هالیوود.
بعد از آلبوم نه چندان با کیفیت «تیم مکگراو و دکترهای رقص» (Tim McGraw
and the Dancehall Doctors)، تیم توانست یک آلبوم بسیار پرمعنی و پرفروش
ضبط کند. آلبوم «یک جور زندگی کن انگار در حال مردن بودی» (Live Like You
Were Dying) در سال 2004 از تمام آلبومهای قبلی تیم جلوتر رفت و بهتر شد.
در این آلبوم مضامین اجتماعی جای ترانههای عاشقانه را گرفت و با نگاه به
کل موسیقی تیم باید گفت او کارش با مسائل اجتماعی و مشکلات خانوادگی از
این آلبوم شروع شد. این آلبوم از نظر ترانه قویتر از بقیه کارهایش بود و
بخاطر این آلبوم جایزهی گرمی بهترین اجرای کانتری مرد را دریافت کرد.
معروفترین ترانهی آلبوم که همنام آلبوم بود ترانهای دربارهی مرگ و
زندگیست و موزیک ویدئوی آن شامل تصاویری بود از تاگ مکگراو، پدرش که در
همان سال فوت کرد.
آلبوم «بزار بره» (Let It Go) در سال 2007 با
توجه به خوب بودنش نتوانست خوب بفروشد و به سیری نزولی در حرفه موسیقی او
به شمار میآید، به جز دو ترانه (از جمله بازخوانی ترانه سوءظن) بقیه
قطعات کمی ضعیف بود. اما چندی نگذشت که او کار ضبط آلبوم تازهای را شروع
کرد که حالا به بازار آمده است.
«صدای جنوبی» (Southern Voice)
آلبومیست که اگرچه با تاخیر پخش شد اما برای طرفداران تیم مکگراو مثل
مرهمی بر انتظاری دو ساله بود. این آلبوم بازگشتی بسیار عالی برای تیم مک
گراو است.
جشنوارهی «کن» امسال، در ماه مِی، با انیمیشن 3 بُعدی «Up» («بالا» به معنای «رو آسمون») ساختهی «پیت داکتر» و «باب پترسون» که توسط مجموعهی دوستداشتنی «پیکسار» تهیه شده افتتاح میشود.

«کارل فردریکسن» (با صدای ادوارد اسنر) یک پیرمرد 78 ساله است. کارل وقتی بچه بود با دختری به نام «الی» ملاقت کرد و آنها بعدها با هم ازدواج کردند. الی که در یک شهر بین راهی بزرگ شده بود همیشه آرزو داشت که به کوهستان سفر کند. اما الی قبل از این که شانس این کار را پیدا کند میمیرد. وقتی سازمان توسعه دهندهگان شهری کارل را -که خانهی کوچک چوبیاش در میان انبوه ساختمانهای مُدرن تنها مانده- تهدید به آسایشگاه سالمندان میکنند، او تصمیم می گیرد که به قولاش به الی عمل کند. برای انجام این قول کارل چندین بادکنک را کنار هم میبندد تا با خانهاش به سمت کوهستان پرواز کند. ولی به صورت تصادفی یک پسر چاقالوی فضول 8 ساله به نام «راسل» (صدای جُردَن ناگای) هم همراه با او به این سفر میرود. این دو موجود ضد هم در بین حادثههای جذاب و اتفاقات خطرناک، دشمنان غیرقابل پیشبینی، و همهی موجودات وحشتناکی که داخل جنگل منتظرشان هستند همسفر میشوند.
سازنده های این انیمیشن، پس از پخش چند فیلم با شیوهی سه بُعدی تصمیم به اجرای این پروژه گرفتند. «Up» که اولین انیمیشنیست که فستیوال جهانی کن را افتتاح میکند، همچنان اولین فیلم سه بعدی جسنواره است. این سری کارهای سیستم سه بعدی، همان آیندهای را میسازند که «جیمز کامرون» سالها قبل پیش بینی کرده بود و شروع به توسعه اش کرد. همینطور که فیلم جدید کامرون با نام «آواتار» با یکی از پیشرفتهترین سیستمهای موجود یعنی «IMAX 3D» و همان مدل تازهی ذکر شده در «دسامبر» اکران میشود.
شرکت موفق پیکسار، با این افتتاحیه راه خود را به بالاترین مرتبهی شرکتهای انیمیشنساز هموار میکند.